منو

OBIT THATCHER 5

«جورج مونبیو» از فعالان ضد سرمایه داری در یادداشتی که بخش «نظرات آزاد» وبسایت روزنامه گاردین منتشر کرده است به تاریخچه و پیامدهای ایدئولوژی اقتصادی «نئولیبرالیسم» پرداخته است.

در این یادداشت آمده است:

تصور کنید روزگاری وجود داشت که اگر از ساکنان اتحاد جماهیر شوروی درباره‌ ی کمونیسم می پرسیدید، اظهار بی اطلاعی می کردند. ایدئولوژی ای که بر زندگی ما حاکم است، در ذهن بسیاری از ما، نامی ندارد. اگر در گفتگویتان با دیگران ذکری از آن به میان آورید، طرف مقابلتان صرفا شانه ای بالا می اندازد. حتی اگر این اصطلاح قبلا به گوشش خورده باشد، تلاش می کند معنایش را بیابد. نئولیبرالیسم: هیچ می دانید چیست؟

ناشناختگی این ایدئولوژی، هم معلول و هم علت قدرت آن است. نئولیبرالیسم نقشی عمده در طیف جالبی از بحران ها ایفا کرده است: فروپاشی اقتصادی سالهای ۲۰۰۷-۲۰۰۸، برون سپاری ثروت و قدرت یا پولشویی که «اسناد پاناما» صرفا نمایی گذرا از وضعیت آن را به ما عرضه می کند، فروپاشی آهسته ی نظام سلامت و آموزش عمومی، فقر رو به طغیان کودکان، بیماری همه گیر احساس تنهایی، فروپاشی اکوسیستم ها، ظهور «دانلد ترامپ». اما واکنش ما به این دست بحران ها به گونه ای است که گویی هر یک در انزوا ظاهر شده اند، و انگار خبر نداریم که همان فلسفه ی منسجم نئولیبرال است که همگی این بحران را یا تسریع کرده است و یا تشدید؛ فلسفه ای که یک نام دارد، یا یک نام داشته است. برای یک سیستم، چه قدرتی بیش از این می توان متصور شد که ناشناس و گمنام فعالیت کند؟

نئولیبرالیسم آنقدر فراگیر شده است که دیگر به ندرت آن را یک ایدئولوژی قلمداد می کنیم. گویا این گزاره را باور داریم که این کیش آرمانی و خوش خیالانه، یک نیروی خنثی را وصف می کند؛ یک جور قانون بیولوژیکی، مثل نظریه تکامل و تطور «داروین». اما این فلسفه در قامت تلاشی اندیشیده برای بازسازی زندگی بشری و تغییر هندسه قدرت ظهور کرد.

از منظر نئولیبرالیسم، رقابت مشخصه ی تعیین کننده ی روابط انسانی است. در تعریف نئولیبرالیسم، شهروندان مصرف کننده هستند، که انتخاب های دموکراتیکشان بهتر از هر جای دیگر در عمل خرید و فروش بروز می کند، یعنی همان فرایندی که در انتهایش هرکه لیاقت داشته باشد پاداش می گیرد و هرکه بی کفایت و ناکارامد باشد تنبیه می شود. نئولیبرالیسم معتقد است «بازار» منافعی را به بار می آورد که هیچ گاه با برنامه ریزی به دست نمی آید.

اگر کسی تلاشی برای محدودسازی رقابت کند، چنان با او رفتار می کنند که گویا به جنگ با آزادی برخاسته است. مالیات و تنظیم بازار بایستی به کمترین حد خود برسد، و خدمات عمومی بایستی خصوصی سازی شود. در نگاه هواداران نئولیبرالیسم، سازماندهی کار و چانه زنی های جمعی از سوی اتحادیه های صنفی انحراف از مسیر بازار است و مانع از شکل گیری یک سلسله مراتب طبیعی برای رتبه بندی برندگان و بازندگان می شود. نابرابری را یک وضعیت اخلاقی و موجه جا می زنند: وضعیتی که در خدمت منفعت است و مولد ثروت، و ثروت هم قرار است از آن بالای هرم به سمت پایین سرازیر شود و همه را بهره مند کند. هرگونه تلاش برای ایجاد جامعه ای که برابری بیشتری بر آن حاکم باشد هم مخرب است و هم فسادآور. بازار صد در صد شرایطی را ایجاد می کند که هرکس به هرچه سزاوار است برسد.

ما آموزه های نئولیبرالیسم را درونی می کنیم و به بازتولید آن دامن می زنیم. ثروتمندان خودشان را متقاعد می کنند که ثروتشان را بخاطر استحقاقشان کسب کرده اند، و امتیازاتی – همچون آموزش، ارث و میراث، و جایگاه طبقاتی – را که چه بسا در کسب آن ثروت نقش داشته است نادیده می گیرند. فقرا هم خودشان را بخاطر ناکامی هایشان سرزنش می کنند، حتی وقتی می بینند کار چندانی برای تغییر شرایط خود از دستشان بر نمی آید.

در بند مفهومی به نام «بیکاری ناشی از وضعیت ساختاری» نباشید: اگر شغلی ندارید، بدین خاطر است که کارآفرین نیستید. در بند هزینه های فلج کننده ی مسکن نباشد: اگر کارت اعتباری تان دیگر ظرفیت استفاده برایش نمانده است، این شمایید که سست و بی احتیاط عمل کرده اید. در بند این نباشید که کودکانتان دیگر در مدرسه شان زمین بازی ندارند: اگر وزنتان در حال افزایش است و در حال چاقی هستید، این خطای شماست. در دنیایی که رقابت اصل حاکمه ی آن است، آنهایی که عقب می مانند برچسب بازنده می خورند و خودشان هم این برچسب را باور می کنند.

از جمله نتایج نئولیبرالیسم، همانطور که «پال ورهیگ» در کتابش «پس من چه؟» مستند می کند، عارضه های فراگیری است همچون خودآزاری، اختلالات خورد و خوراک، افسردگی، احساس تنهایی و دلتنگی، عدم اعتماد به نفس، و جمع هراسی. شاید تعجبی نداشته باشد که بریتانیا، که ایدئولوژی نئولیبرال در آن قوی تر از هرجای دیگر بکار بسته شده است، پایتخت دلتنگی اروپا است. حالا ما همگی نئولیبرال هستیم.

سال ۱۹۳۸ بود که اصطلاح نئولیبرالیسم در نشستی در پاریس جعل شد. در بین حاضران در آن نشست دو نفرد بود که سرنوشت این ایدئولوژی به دستشان رقم خورد، یعنی «لودویگ فون میزس» و «فردریش هایک». از نظر این هر دو نفر که وطن خود اتریش را ترک کرده بودند، «سوسیال دموکراسی» که نمونه ی تامّش در برنامه «طرح نو»ی «فرانکلین روزولت» [رییس جمهور وقت آمریکا] و توسعه تدریجی دولت رفاه در بریتانیا دیده می شد، مظهر نوعی جمع گرایی بود که آن را هم نشین نازیسم و کمونیسم می دانستند.

«هایک» در کتاب خود «راه بندگی» که در سال ۱۹۴۴ منتشر شد، بیان داشت برنامه ریزی دولتی بدین خاطر که فردباوری را ویران می کند، ناچار به سلطه ی دیکتاتوری بر جامعه منجر خواهد شد. کتاب «راه بندگی» هم مثل کتاب «میزس» با عنوان «بوروکراسی» خوانندگان فراوانی یافت. این اثر توجه برخی از ثروتمندترین افراد را به خود جلب کرد، که در این فلسفه مجالی برای رهایی خود از قید و بند مقررات و مالیات دولتی می دیدند. «هایک» در سال ۱۹۴۷ «انجمن مونت پلرین» را بنا گذارد که اولین سازمان مروّج دکترین نئولیبرالیسم بود. حامی مالی این سازمان، میلیونرها و بنیادهای اقتصادی شان بودند.

«هایک» با کمک این حامیان دست به ایجاد چیزی زد که «دنیل استدمن جونز» در کتابش «اربابان جهان» «نوعی انترناسیونال نئولیبرال» لقب می دهد: یعنی شبکه ای فرا اقیانوسی از دانشگاهیان، بازرگانان، روزنامه نگاران و فعالان. حامیان ثروتمند این جنبش، بودجه ی تعدادی از اندیشکده ها را تامین می کردند که کارشان پالایش و ترویج این ایدئولوژی بود. از آن جمله عبارت بودند از موسسه «امریکن انترپرایز» (American Enterprise Institute)، بنیاد «هریتج» (Heritage Foundation)، موسسه «کاتو» (Cato Institute)، موسسه امور اقتصادی (Institute of Economic Affairs)، مرکز مطالعات سیاستگذاری (Center for Policy Studies)، و موسسه «آدام اسمیت» (Adam Smith Institute). آنها هزینه ی کرسی ها و دپارتمان های دانشگاهی را هم تامین می کردند، خصوصا در دانشگاه های شیکاگو و ویرجینیا.

نئولیبرالیسم هرچه رشد و نمو بیشتری یافت، گوش خراش تر شد. دیدگاه «هایک» که معتقد بود دولت ها برای جلوگیری از شکل گیری انحصارفروشی باید رقابت را تنظیم کنند، – در بین حواریون آمریکایی او همچون «میلتون فریدمن» – جای خود را به این باور داد که قدرت انحصاری در بازار را بایستی همچون پاداشی برای کارامدی قلمداد کرد.

در جریان این تغییر و تحولات اتفاق دیگری هم رخ داد: جنبش نئولیبرالیسم نام خود را از دست داد. سال ۱۹۵۱، «فریدمن» از اینکه خود را یک «نئولیبرال» لقب دهد اظهار خرسندی می کرد. اما اندکی بعد، اصطلاح نئولیبرالیسم رو به ناپدیدی گذاشت. عجیب تر آنکه، حتی با اینکه این ایدئولوژی پر زورتر و جنبش حاصل از آن منسجم تر می شد، نام گمشده اش هیچ جایگزین رایجی نیافت.

در آغاز، علی رغم بودجه های فراوانی که به پای نئولیبرالیسم ریخته می شد، از حاشیه ها فراتر نرفت. اجماعی که پس از جنگ جهانی دوم شکل گرفته بود تقریبا بلامنازع بود: نسخه پیچی های اقتصادی «جان مینارد کینز» بطور گسترده بکار گرفته می شد، اشتغال کامل و کمک به فقرا از جمله اهداف مشترک در آمریکا و بخش اعظم اروپای غربی بود، نرخ های فوقانی مالیات بالا بود و دولت ها بی اینکه احساس خجالت کنند از سیاست گذاری های خود به دنبال نتایج اجتماعی بودند، و خدمات عمومی و طرح های حمایتی جدیدی به راه می انداختند.

اما در دهه ۱۹۷۰، که سیاست های «کینزی» اندک اندک رو به زوال گذارد و بحران های اقتصادی دامن ساکنان هر دو سوی اقیانوس اطلس را گرفت، انگاره های نئولیبرال به تدریج پا به میدان اصلی گذاشتند. همانطور که «فریدمن» خاطرنشان می کند، «وقتی موعدی فرا رسید که چاره ای جز تغییر نداشتید… جایگزینی وجود داشت که آماده ی بکارگیری بود». با کمک روزنامه نگاران موافق و مشاوران سیاسی، عناصری از نئولیبرالیسم، خصوصا نسخه پیچی هایش برای سیاست های پولی، در دولت «جیمی کارتر» در آمریکا و دولت «جیم کالاهان» در دولت بریتانیا بکار گرفته شد.

پس از آنکه «مارگارت تاچر» و «رانلد ریگان» قدرت را به دست گرفتند، خیلی زود باقی بخش های نئولیبرالیسم هم اجرایی شد: معافیت های مالیاتی گسترده برای ثروتمندان، تخریب اتحادیه های صنفی، مقررات زدایی، خصوصی سازی، برون سپاری، و ایجاد رقابت در خدمات عمومی. سیاست های نئولیبرال از طریق صندوق بین المللی پول (IMF)، بانک جهانی (World Bank)، معاهده ی «ماستریکت» (Maastricht treaty)، و سازمان تجارت جهانی (World Trade Organisation)، بر بخش عمده ای از جهان – و اغلب بدون اینکه رضایت دموکراتیکی در پس خود داشته باشد – تحمیل شد. مهمتر از همه، اقتباس این سیاست ها از سوی احزابی بود که زمانی به جناح چپ تعلق داشتند: مثلا، حزب کارگر [در بریتانیا] و دموکرات ها [در آمریکا]. به قول «استدمن جونز»، «هیچ آرمان شهر دیگری را نمی توان متصور شد که اینقدر کامل محقق شده باشد».

شاید عجیب به نظر برسد که دکترینی که نوید انتخاب گری و آزادی می دهد، بایستی با شعار «هیچ جایگزینی وجود ندارد» تبلیغ و ترویج شود. اما، همانطور که «هایک» در سفرش به شیلی در دوران «پینوشه» (که یکی از اولین کشورهایی بود که این برنامه بطور فراگیر در آن اجرا شد) خاطرنشان کرد، «شخصا یک دیکتاتوری لیبرال را به یک دولت دموکراتیک فاقد لیبرالیسم ترجیح می دهم». آزادی ای که نئولیبرالیسم وعده می دهد و وقتی در قالب واژه های کلی ادا می شود بسی گوش نواز است، در واقعیت آزادی برای ماهی های گوشتخوار است، نه برای ریزماهی ها.

آزادی از قید و بند اتحادیه های صنفی و چانه زنی جمعی یعنی آزادی برای فرونشاندن سطح دستمزدها. آزادی از قید و بند مقررات دولتی یعنی آزادی برای مسموم سازی رودخانه ها، به خطر انداختن جان کارگران، وضع نرخ های رذیلانه برای سودهای بانکی، و ایجاد ابزارهای مالی عجیب و غریب. آزادی از قید و بند مالیات یعنی رهایی از توزیع ثروت که مردم را از فقر می رهاند.

همانطور که «نائومی کلاین» در کتابش «دکترین شوک» به تفصیل اشاره می کند، نظریه پردازان نئولیبرال این نسخه را تجویز می کردند که سیاستمداران در مواقع بحرانی فرصت را غنیمت بشمارند و مادامی که مردم حواسشان پرت است دست به کار تحمیل سیاست های ناخوشایند شوند: فرضا، در مواقعی همچون پس از کودتای «پینوشه»، جنگ عراق، یا طوفان «کاترینا» که «فریدمن» آن را «فرصتی برای اصلاح بنیادین نظام آموزشی» در ایالت «نیو اورلینز» آمریکا وصف کرد.

هرجا که تحمیل سیاست های نئولیبرال در محدوده ی ملی ممکن نباشد، بر فضای بین المللی تحمیل می شود، آن هم از طریق معاهدات تجاری که فرایند «حل و فصل اختلاف بین سرمایه گذار و دولت میزبان» را به کار می گیرد: یعنی دادگاه های برون مرزی که به موجب آن شرکت های تجاری می توانند خواهان حذف قوانین حمایتی اجتماعی و محیط زیستی در کشور میزبان شوند. هرگاه پارلمان ها به نفع محدودیت فروش سیگار، حفاظت از ذخایر آبی در مقابل شرکت های استخراج معدن، توقف لوایح انرژی، یا ممانعت از دست اندازی صنایع دارویی به دولت، رأی داده اند، شرکت ها اقامه ی دعوی کرده اند، و غالبا هم تیرشان به هدف نشسته است. از دموکراسی چیزی جز یک نمایش باقی نمانده است.

تناقض دیگر نئولیبرالیسم این است که رقابت همگانی لاجرم نیازمند کمیت پذیر سازی و مقایسه ی همگانی است. نتیجه این می شود که کارگران، کارجویان، و تمام انواع خدمات عمومی تحت کنترل یک رژیم شارلاتانی و خفقان آور ارزیابی و پایش قرار می گیرند که برای شناسایی برندگان و تنبیه بازندگان طراحی شده است. دکترینی که به زعم «فون میزس» قرار بود ما را از کابوس بوروکراتیک «برنامه ریزی مرکزی» رها سازد، در عوض به ایجاد چنین کابوسی دامن زده است.

قرار نبود نئولیبرالیسم زدوبندی دغلبازانه در خدمت خودش باشد، اما سریعا به چنین چیزی تبدیل شد. از دهه ۱۹۸۰ بدین سو، در بریتانیا و آمریکا، رشد اقتصادی در دوره ی نئولیبرال نسبت به دهه های پیشین آن مشخصا آهسته تر بوده است؛ اما نه برای سوپر ثروتمندان. نابرابری در توزیع درامد و ثروت، که ۶۰ سال بود رو به کاستن داشت، در این دوره سریعا افزایش یافت، که دلیلش هم نابودی اتحادیه های صنفی، افزایش معافیت های مالیاتی، افزایش اجاره خواری و نرخ اجاره ها، خصوصی سازی، و مقررات زدایی از بازار بود.

خصوصی سازی یا تجاری سازی خدمات عمومی همچون انرژی، آب، حمل و نقل، بهداشت، آموزش، جاده ها، و زندان ها، باعث شده است شرکت های تجاری جلوی هر کدام از این سرمایه های حیاتی گیشه برپا کنند و برای استفاده از آن یا به شهروندان و یا به دولت بلیط بفروشند. رانت خواری یا اجاره خواری تعبیر دیگری برای درامد بادآورده است. وقتی بهای متورم شده ی یک بلیط قطار را می پردازید، فقط بخشی از این بها جبران هزینه هایی را می کند که متصدیان راه آهن صرف سوخت، دستمزدها، واگن ها، و دیگر مخارج می کنند. الباقی اش نشان از این واقعیت دارد که دست شما را در حنا گذاشته اند.

کسانی که مالک خدمات خصوصی شده یا نیمه خصوصی شده ی بریتانیا هستند، با سرمایه ی اندکی که می گذارند و اجاره های گزافی که می گیرند ثروت های حیرت آوری به جیب می زنند. در روسیه و هند، کله گنده ها دارایی های حکومتی را که حراج شده بود به چنگ آوردند. در مکزیک، کنترل بخش عمده ی خدمات تلفن کابلی و همراه را به «کارلوس اسلیم» سپردند و او هم خیلی زود ثروتمندترین مرد جهان شد.

همانطور که «اندرو سایر» در کتابش «چرا از پس ثروتمندان بر نمی آییم؟» خاطرنشان می کند، فرایند «تمرکز بر بسط مالی» (Financialization) هم تاثیر مشابهی داشته است. او می گوید: «سود هم مثل رانت/اجاره… درامد بادآورده ای است که بی هیچ زحمتی انباشته می شود.» با فقیرتر شدن فقرا و ثروتمندتر شدن ثروتمندان، کنترل ثروتمندان بر یکی دیگر از دارایی های حیاتی، یعنی پول، افزون می شود. سود حاصل از اقساط روز به روز پول بیشتری را از دست فقرا روانه جیب ثروتمندان می کند. وقتی بخاطر قیمت های سر به فلک گذاشته ی املاک و خودداری دولت از سرمایه گذاری های عمومی مردم تا خرخره در قرض فرو می روند (و نمونه اش هم این که کمک هزینه های دانشجویی جای خود را به وام های دانشجویی داده است)، بانک ها و رؤسایشان سودهای هنگفت جارو می کنند.

«اندرو سایر» می گوید مشخصه ی ۴ دهه ی گذشته، جابجایی پول نه فقط از سمت فقرا به سمت ثروتمندان بلکه درون خود سلسله مراتب پولدارها بوده است: انتقال ثروت از سمت کسانی که با تولید کالا یا خدمات جدید پول در می آورند به سمت کسانی که با کنترل دارایی های موجود و درو کردن اجاره، سود، یا منافع سرمایه ای ثروت جمع می کنند. روزگاری که درآمد را با عرق جبین در می آوردند به پایان رسیده است و جای خود را به روزگار درآمدهای بادآورده داده است.

هرکجا را نگاه کنید، واماندگی های بازار، سیاست های نئولیبرال را زمینگیر کرده است. نه فقط بانک ها آنقدر پت و پهن شده اند که «خدا نکند فرو بپاشند وگرنه چه به روز اقتصاد می آید» (Too Big to Fail)، حالا شرکت های تجاری هم که مسئولیت ارائه خدمات عمومی روی دوششان است مشمول این قاعده شده اند. همانطور که «تونی جات» خاطرنشان می کند، «هایک» حواسش نبود که خدمات عمومی حیاتی را نمی توان در معرض خطر فروپاشی قرار داد، و این یعنی نباید آنها را در مسیر رقابت انداخت. بازاری ها سود را به جیب می زنند، ریسک می ماند بیخ ریش دولت.

هرچه ناکامی این سیاست ها گسترده تر می شود، ایدئولوژی نئولیبرالیسم هم خشن تر می شود. دولت ها بحران های نئولیبرال را سر دست می گیرند که در آن هم بهانه و هم فرصتی می بینند برای کاهش مالیات ها، خصوصی سازی باقیمانده خدمات عمومی، آش و لاش کردن طرح های حمایتی اجتماعی، مقررات زدایی از شرکت ها، و وضع مقررات جدید برای شهروندان. دولت خودآزار حالا چنگ و دندانش را به هر جای بخش عمومی که دستش برسد فرو می کند.

شاید خطرناک ترین تاثیر نئولیبرالیسم نه بحران های اقتصادی که به بار می آورد بلکه بحران های سیاسی حاصل از آن باشد. هرچه دامنه ی دولت کوچکتر می شود، توانایی ما برای تغییر مسیر زندگی مان از طریق صندوق رای هم کمتر می شود. در عوض، نظریه پردازان نئولیبرال پای می فشارند که مردم می توانند با پول خرج کردن دست به انتخاب گری بزنند. اما بعضی ها بیشتر از بقیه پول برای خرج کردن دارند: در دموکراسی بزرگ مصرف کنندگان یا سهام داران، رأی ها بطور مساوی بین مردم تقسیم نمی شود. نتیجه چیزی نیست جز سلب قدرت طبقه فقیر و متوسط. حالا هم که احزاب راست و احزاب سابقا چپ سیاست های نئولیبرال مشابهی را اتخاذ می کنند، سلب قدرت از این اقشار به سلب حقوق آنان ختم می شود. تعداد زیادی از مردم هستند که دستشان از وادی سیاست قطع است.

«کریس هجز» گوشزد می کند که «جنبش های فاشیستی پایگاه هواداران خود را نه از بین افراد فعال در سیاست، که از بین غیر فعال ها یا منفعل ها جلب می کنند، از بین «به ته خط رسیده»هایی که احساس می کنند در دم و دستگاه سیاست کسی به حرفشان گوش نمی دهد یا نقشی برای ایفا کردن ندارند، و غالبا هم احساسشان بجاست». وقتی مردم دیگر مخاطب مناظره های سیاسی نیستند، در عوض به شعارها، نمادها، و احساسات هیجانی علاقه مند می شوند. مثلا برای هواداران «دانلد ترامپ»، حنای واقعیت ها و استدلال ها دیگر رنگی ندارد.

«تونی جات» توضیح می دهد که وقتی رشته ی ضخیم تعاملات بین مردم و دولت صرفا به تحکم و اطاعت تقلیل می یابد، تنها نیرویی که باقی می ماند و می تواند ما را به هم متصل کند سلطه ی حکومت است. احتمال ظهور آن «توتالیتارینیسم»ی که «هایک» هراسش را در سر داشت، وقتی فزونی می گیرد که دولت ها، با از دست دادن اقتدار اخلاقی شان که حاصل چیزی جز ارائه ی خدمات عمومی نبود، به نیرویی فروکاسته می شوند که «مردم را برای اطاعت از خود می فریبند، تهدید می کنند، و نهایتا مجبور می کنند».

نئولیبرالیسم هم مثل کمونیسم، رب النوعی است که واماند. اما این دکترین زامبی مسلک لنگ لنگان جلو می رود، و یکی از دلایل زنده ماندنش هم گمنامی اش است. یا بلکه، مجموعه ای از گمنامی های موجود ذیل این دکترین.

دکترین پنهان «دست پنهان» را حامیان پنهان حمایت می کنند. آهسته آهسته، بسیار آهسته آهسته، نام چند تن از این حامیان را یافته ایم. دانستیم که موسسه امور اقتصادی (Institute of Economic Affairs)، که اعضای آن با تمام قوا در رسانه ها مشغول اقامه دعوی بوده اند که نباید بر صنعت تنباکو مقررات بیشتری وضع شود، از سال ۱۹۶۳ تا کنون بی سروصدا از شرکت «تنباکوی بریتانیا آمریکا» پول گرفته است. فهمیدیم که «چارلز کوچ» و «دیوید کوچ»، که دو نفر از ثروتمندترین مردان دنیا هستند، موسسه ای را پایه گذاشتند که جنبش «تی پارتی» را به راه انداخت. دستمان آمد که «چارلز کوچ» هنگام تاسیس یکی از اندیشکده هایش، خاطرنشان کرده است «برای اینکه انتقادات ناخوشایند دست و پاگیرما نشود، نباید درباره چگونگی کنترل و مدیریت این سازمان حرف زیادی زده شود».

کلماتی که در ادبیات نئولیبرالیسم بکار می رود، اغلب بیش از آنکه چیزی را مشخص کند چیزهای بیشتری را پنهان می سازد. در این ادبیات، اصطلاح «بازار» را جوری بکار می برند که انگار همچون یک سیستم طبیعی بر همه ی ما تأثیری یکسان دارد، مثل جاذبه زمین یا فشار اتمسفر. اما همین بازار مملو از روابط قدرت است. آنچه «بازار می خواهد» اغلب یعنی آنچه شرکت ها و رؤسایشان می خواهند. همانطور که «اندرو سایر» می گوید، «سرمایه گذاری» می تواند دو معنای کاملا متفاوت داشته باشد. یک معنایش، تأمین مالی فعالیت های مولد و مفید برای جامعه است، معنای دیگرش خریداری دارایی های روی زمین مانده برای دوشیدن آن از طریق اجاره، سود، سهام، و بهره ی سرمایه است. بکارگیری یک واژه ی واحد برای فعالیت های مختلف، «باعث خلط بین منابع ثروت می شود»، و باعث می شود استخراج ثروت را با تولید ثروت اشتباه بگیریم.

یک قرن پیش، طبقه تازه به دوران رسیده (نو ریش) را کسانی کنار زدند که پولشان را به ارث برده بودند. کارآفرینان که به دنبال مقبولیت اجتماعی بودند خود را «رانتیر» یا اجاره دهنده جا زدند. امروز، این رابطه معکوس شده است: رانتیرها و ارث برها خودشان را کارآفرین جا می زنند. مدعی اند که درآمد بادآورده شان را با عرق جبین به دست آورده اند.

امثال این قروقاطی شدن ها کاملا هماهنگ با بی نامی و بی مکانی سرمایه داری مدرن است: یعنی همان مدل تجاری که اجازه نمی دهد کارگران بفهمند برای چه کسی عرق می ریزند؛ یعنی شرکت هایی که در شبکه ای از زدوبندهای پنهانکارانه ی برون مرزی ثبت شده اند و این شبکه چنان پیچیده است که حتی پلیس نمی تواند بفهمد چه کسانی از آن سود می برند؛ یعنی حل و فصل های مالیاتی که دولت ها را فریب می دهد؛ یعنی محصولات مالی که هیچ کس سر از آن در نمی آورد.

گمنامی نئولیبرالیسم شدیدا محافظت می شود. آنها که متأثر از «هایک»، «میزس»، و «فریدمن» هستند، اغلب این واژه را به رسمیت نمی شناسند، و می گویند امروزه این واژه صرفا کاربردی تحقیرآمیز دارد، که خیلی هم ناحق نمی گویند. اما هیچ جایگزینی هم برای این اصطلاح به ما عرضه نمی کنند. برخی شان خود را لیبرال های کلاسیک یا آزادی خواه (libertarian) لقب می دهند، اما این القاب هم گمراه کننده است و هم شدیدا رد گم کن، چون معنای چنین القابی این است که کتاب های «راه بندگی»، «بوروکراسی»، یا اثر کلاسیک «فریدمن» با عنوان «سرمایه داری و آزادی» هیچ حرف جدیدی نسبت به آثار کلاسیک ندارد.

علی رغم همه ی این حرف و حدیث ها، نکته ی تحسین آمیزی در پروژه ی نئولیبرال یا دست کم در مراحل اولیه اش وجود دارد. نئولیبرالیسم فلسفه ای متمایز و مبتکرانه بود که شبکه ای منسجم از متفکران و فعالان با یک برنامه عملیاتی شفاف دست به کار ترویجش شدند. نئولیبرالیسم شکیبا بود و سمج. «راه بندگی» تبدیل شد به مسیر قدرت.

فتح و ظفر نئولیبرالیسم نشان از چیز دیگری هم دارد و آن درماندگی جریان چپ است. وقتی سیاست های اقتصادی «عدم مداخله» (laissez-faire) به فاجعه ی سال ۱۹۲۹ ختم شد، «کینز» نظریه ی اقتصادی همه جانبه ای را در انداخت که جایگزین آن شود. در دهه ۱۹۷۰ که مدیریت تقاضا بر اساس مدل «کینز»ی به بن بست خورد، جایگزینی وجود داشت که حاضر و آماده بود. اما سال ۲۰۰۸ که نئولیبرالیسم از هم گسیخت… هیچ جایگزینی نبود. به همین خاطر است که زامبی به جلو می خزد. ۸۰ سال است که چپ گرایان و مرکز گرایان هیچ چارچوب کلی جدیدی برای اندیشه اقتصادی عرضه نکرده اند.

هربار استناد به «لرد کینز» مهر تأییدی است بر ناکامی [چپ]. ارائه ی راه حل های «کینزی» برای بحران های قرن ۲۱ یعنی نادیده انگاشتن سه معضل بدیهی: بسیج مردم بر مبنای انگاره های قدیمی مثل انگاره های «کینز»ی کار آسانی نیست؛ عیب و ایرادات تفکر «کینز»ی که در دهه ۱۹۷۰ برملا شد هنوز سر جای خود باقی است؛ و مهمتر از همه اینکه، «کینز»ی ها برای وخیم ترین مخمصه ی زمانه ی ما حرفی برای گفتن ندارند: یعنی بحران محیط زیست. مدل «کینز»ی متکی است بر تحریک تقاضای مصرف کننده برای ایجاد رشد اقتصادی. تقاضای مصرف کننده و رشد اقتصادی هر دو عوامل محرکه ی تخریب محیط زیست هستند.

درسی که از تاریخ تفکر «کینز»ی و نئولیبرالیسم می گیریم این است که ابراز مخالفت با یک سیستم ورشکسته کافی نیست. باید جایگزین منسجمی هم در مقابل آن ارائه داد. تکلیف اصلی حزب کارگر [بریتانیا]، دموکرات ها [ی آمریکا]، و بطور کلی جریان چپ، بایستی ایجاد یک برنامه اقتصادی «آپولو»وار و تلاشی آگاهانه برای طراحی یک سیستم جدید باشد که نیازهای قرن ۲۱ را برآورده سازد.

منبع: The Guardian / George Monbiot

ترجمه: شفقنا

didebanSH

image_print

نوشته ها و مقالات مرتبط:

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *